غمی نیست !!
نمی دانم چرا مشکل یکی نیست
اگر باشد یکی دیگر غمی نیست
ولی بر ما چنین است که هزاران
بلا و غصه هم بر ما غمی نیست
اگر دردست٬"اگر قهرست"٬اگر مرگ
مرا از مرگ و طغیان وحشتی نیست
دریغا از جوانی که چنین است
اگر پیری رسد دیگر بهی نیست
چه در کوچه چه در صحرا چه در دشت
به غیر از خاک و سنگ ما را کسی نیست
اگر باران کند یا اندکی برف
به سوز اتش دل مرحمی نیست
نمیدانم چرا با این همه اب
به هر چشمه روم حتی کمی نیست
صدایم خسته و قلبم شکسته
شکسیه شیشه را که چاره ای نیست
کشیدم این همه ظلم و ستم را
ولی با این همه ما را غمی نیست
شاعر حسن میرزایی